تبليغاتX
علامه - مولانا - حافظ

علامه - مولانا - حافظ

تفسيرهاي آسان قرآن با همراهی مولوی و حافظ

 

 

مولوی 

مرد گناهکاری به درگاه حق آمد و توبه کرد. دیگر بار چون نفسش قوت گرفت، توبه را بشکست و از پی شهوت رفت. مدتها در گناه غرق بود تا سرانجام دردی در دلش آمد و از خجالت توبه را مشکل دید. روز و شب دل پرآتش و چشم پرخونابه بی حاصل می گذشت و روی بازگشت و توبه نداشت. در سحرگاه هاتفش ندا داد: که چون بار اول توبه کردی پذیرفتم، ولی مراقبت نبودم. چون باز توبه بشکستی مهلتت دادم و خشمناک نگشتم. اما در خیالت هست که باز گردی. پس باز آی، که در بازست و ما ایستاده به در.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:35  توسط رهرو مجتمع 42  | 

  

    

دیوانه ای دل پرخواسته، برهنه میرفت و خلق با جامه های آراسته را می گفت: ای خلق،  الله لباسی به من دهید تا چون دیگران خود را در آن بپوشانم. هاتف آواز داد: که ساکت باش، که آفتاب گرم را برای گرم کردنت داری؟ گفت: یا رب تا کی عذابم میدهی؟ لباسی بهتر از آفتاب برایم نداری؟ گفت: ده روز دیگر صبر کن تا جبه ای تو را بخشم. چون ده روز گذشت مرد درویشی او را جبه پاره و پر وصله ای  آورد. مرد مجنون شکوه کرد و پاسخ آمد: در درگاه او کار آسان نیست. خاک می باید شدن در این راه. بس کسان که در این راه از دور آمدند و چون نزدیک رسیدند از نار و نور سوختند.

 

چون پس از عمری به مقصودی رسید

عین حسرت گشت و مقصودی ندید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:34  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

رمضان ماه میهمانی خدا 

روزی محمود شاه از لشگر جدا و به لب دریایی رسید کودکی را دید مشغول صید، سلامی کرد و در پیشش نشست. کودک را اندوهگین و دلخون و خسته جان بدید. علت غمزدگی را پرسید. کودک پاسخ داد: که در خانه هفت طفلیم با مادری بیمار که آنجه از دریا بدست آرم تنها قوت خانواده است. شاه گفت: می خواهی  با تو در کار شریک شوم. کودک شادمان شد و هر دو تور را به دریا افکندند. از قضا صد ماهی صید شد. کودک گفت: ای شاه، طالعی بس بلند داری که اینچنین صیدی کردی. شاه سوار بر مرکب شد که برود، کودک پرسید: قسم خود را نمی بری؟ شاه پاسخ داد: سهم امروز من از برای تو، آنچه فردا صید افتد جمله سهم من. صید من فردا تو خواهی بود. من آن را به کس نخواهم داد. روز دیگر شاه در ایوان بود که به یاد شریک دیروز افتاد و به دنبالش فرستاد و به رسم شریکی  او را بر مسند نشاند. بوالفضولی گفت ای شاه این گدایی بیش نیست و شاه پاسخ داد: هرچه هست او شریک من است و من چون شرکاتش را پذیرفتم رد نتوانم کردش. این را گفت و همچون خود، او را سلطان کرد. کسی از کودک از جلاش پرسید که آن را از کچا آورده ؟ گفت:

 

شادی آمد و شیون گذشت

زانکه صاحبدلی بر من گذشت 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:33  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

شبی با یزید بسطامی از شهر بیرون شد و دهر را خالی از خلق بدید. مهتاب و آسمان پر ستاره شیخ را به وجد آورده بود و در تفکر به لطف الهی بود. شورشی در دلش پدیدی آمده بود و گفت: یا رب با چنین رفعتی که در درگاه تست پس چرا آنجا را از مشتاقان خالی می بینم. هاتفش گفت: ای حیران، به درگاه ما هر بی خبری را راه ندهند. عزت این چنین اقتضا می کند که هر غافلی نتواند به حریم ما وارد آید.

 

سالها بودند مردم اندر انتظار

تا یکی را یار باشد از هزار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:25  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

شیخ خرقانی چون به نیشابور رسید از رنج و تعب راه بسی رنجور شده بود چنان که در گوشه ای گرسنه بیفتاد. پس از گذشت هفته ای گفت: یا رب گرسنگی بر من فائق آمده، گرده نانی مرا ده که جان گیرم. هاتف ندا در داد:  اگر نان خواهی باید که تمام میدان شهر را از خاک پاکیزه بروبی تا در آن میان نیم جوزی یابی و از آن نان خوری. شیخ پیر گفت: اگر جاروب و غربال را توان خریدن داشتم از آن زر نان می خریدم. هاتف گفت: امر این است که اگر نان خواهی باید که آسان نگیری و خاکروبی کنی. پیر با اصرار از کسی جاروب و غربالی قرض کرد و به شتاب میدان را جاروب کرد و در آخرین غربال آن پاره زر را بیافت. نفسش شادمان شد و به سوی نانوایی رفت و نان خرید که ناگاه به یاد جاروب و غربال افتاد و وندانست که کجا گذارده. پریشان حال به کنج خرابه ای شد  و ندانست که تاوان آن را به صاحبش چگونه تواند پردازد که ناگاه در آن خرابه آنها را بیافت. شادمان شد و گفت: یا رب این چرا کردی که نان برجان من زهر شد حق تعالی او را گفت:  ای ناخوش منش هیچ نانی بی خورش خوش نباشد.

 

چون نهادی نان تنها در کنار

در فرو خوردن نان خورش منت بدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:24  توسط رهرو مجتمع 42  | 

  

مفسدی غرق در گناهی بمرد و چون تابوت او را می بردند زاهدی را خواستند تا بر وی نماز گزارد. زاهد از نماز بر او احتراز کرد. شب هنگام، زاهد او را درخواب بدید، در بهشت و مقامی بس بالا. مرد زاهد علت این درجه را از او پرسید. گفت: مرا امروز کردگار این مقام، به سبب بی رحمی تو به من داد و برمن آشقته کار رحمت فرمود.

 

عشقبازی بین چه حکمت میکند

میکند انکار و رحمت میکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:23  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

آن زمانی که یوسف از پدر دور شد و یعقوب از فراق او بی بصر شده بود، همواره نام یوسف بر زبانش جاری بود که جبرئیل او را ندا داد: از این پس اگر باز نام یوسف بر زبانت گذر کند نام تو از مرسلین محو گردد. پس از آن یعقوب با دقت سعی میکرد که نام یوسف را از زبان محو کند، لیک نام یوسف در دل  او مقیم گشته بود. تا شبی پسر را درخواب بدید، تا خواست او را بخواند که امر حق را به یادآورد. پس از بی طاقتی آهی به غایت دردناک کشید. صبحدم جبرئیل فرمان آورد: اگر چه نام یوسف را بر زبان نیاوردی لیک در میان آه تو دانم چه بود که توبه ات را بشکست.

 

عقل را زین کار سودا می کند

عشقبازی بین چه با ما میکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:21  توسط رهرو مجتمع 42  |