شیخ خرقانی مرد بزرگی بود در عهد سلطان محمود غزنوی. حکایت شیخش کردند به خدمت او رفت. شیخ او را الطفات زیادی نکرد. گفت: شما به نظاره من بیرون نیامدید؟ گفت: ما به نظاره سلطان عرش مشغول بودیم و تا حال نرسیدیم به آن. شاه گفت: آخر قول سلطان عرش است که اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولامر منکم. گفت: چندان لذت اطعیوالله مرا گرفت که خبر نداریم در عالم رسول هست یا نی. به مرتبه سیم کجا رسیم؟ بگریست و لرزان دست شیخ بگرفت و بوسید.
گورکن پیری که عمری در گورستانها گور میکند را پرسیدند: در این عمر دراز چه در زیر خاک از عجایب دیده ای؟ گفت: آنچه در نظرم عجیب تر از آن نیست آنکه سگ نفسم هفتاد سال گور کند و ساعتی نمرد و یک دم فرمان یک طاعت نبرد.
شخصی را وجدی ظاهر شد و او از قرا بود چنان که بیگانه و اهل از او می گریستند. نعره ای زد و عیال گفت: دست از من بشوی. عیال گفت: ما چندین سال رنج کشیدیم بهر این ساعت. به وقت شقاوت قرین بود و به وقت سعادت ببریم؟ گفت مرا عزم حج است. چون به بادیه روان شد شکم خون شد و هر لحظه مشغول طهارت. تا باز به خود آمد، کاروان را غایب دید. برجست و دوید. تیزی خاری پای او را گزید و پایش برید. گریه کنان مناجات همی کرد. کم کم شب شد و نومید شد. از نومیدی از مناجات بماند. از دور کسی را دید و در برش آمد و دست کشید و پایش درمان بکرد. پرسید: کیستی؟ پاسخ نداد. آری چون چنین اعتقاد صادق بستی عجایب و برکات ظاهر شود و به مامن می رسی.
غافلی در پیش زاهد چله نشین شد و از ابلیس گلایه کرد که او دین ما را به طراری تباه کرده و مرا غافل ساخته. زاهد بدو گفت: ای عجب که پیش از تو ابلیس نیز بر من شد و از تو آزرده بود و از ظلم تو بر فغان که این دنیا جمله اقطاع من است و آنکه دشمن دنیاست از من نیست. بگو که دست از دنیای من کوتاه کند و عزم راه خویش نماید.
|
هرکه بیرون شد از اقطاعم تمام |
نیست با او هیچ کارم والسلام |
بایزید چون به حج رفتی به مولع به تنها رفتن بود. روزی در بیابان کسی را دید که در سبک رفتن ذوقی درو میآمد که با او همراه شود. مردد بود که همراهی او اختیار کند یا تنهایی. که آن شخص رو واپس کرد و گفت: سخت تحقیق کن که منت قبول می کنم به همراهی و گام تیز کرد و برفت.
پیر عابدی که عمر طولانی کرده و از خلق دوری گزیده و به سعادت رسیده بود در جای دور افتاده ای مشغول ذکر حق بود و جز حق همدلی و مونسی نداشت که چون حق همدم گشت از همه بی نیاز است. در آنجا درختی بود و پرنده خوش الحانی بر آن لانه داشت. مرغ خوش آواز چون آواز سر میداد، سر راز در آوازش بود که آهسته آهسته عابد پیر به دمسازی او اندکی ﭐنس گرفت. حق سوی پیغمبران روزگارش وحی کرد و گفت: بگویدش عجب که پس از سالها که از عشق ما سوختی و روز و شب طاعت کردی ﭐنس مرا چگونه به مرغی بفروختی و خانمان ﭐنس و وفاداری را سوخت.
|
تو بدین ارزان فروشی هم مباش |
هم دمت ماییم و بی همدم نباش |
آفتاب رحمت، آفتابی است که جمله ذرات را در میابد و رحمت او رحمتی است که با پیغمبری از برای کافری به عتاب می آید. آنجا که به موسی عتاب می کند که تو چرا فرعون را حال خود گذاردی و نتوانستی او را خلعت دین بخشی و عذاب را از او دور کنی؟ فرعون هنگام غرق دستش را سوی موسی دراز کرد و طلب کمک کرد. درحالی که موسی اهمیتی نداد و خدا فرمود: اگر دستش را بجای تو سوی من دراز کرده بود کمکش می کردم.
صوفی در بغداد می رفت و در میان راه آوازی شنید که می گفت: انگبین دارم که سخت ارزان و به هیچ می فروشم. شیخِ ِصوفی گفت: ای بوالهوس مگر دیوانه ای که چیزی را به هیچ می فروشی. مرد پاسخش داد که دور شو. صدای هاتف را شنید که گفت:
|
هاتفی گفتش که ای صوفی درآی |
یک قدم زانجا که هستی بر تر آی |
|
تا به هیچی من همه چیزت دهم |
ور درگر خواهی بسی نیزت دهم |
شبی روح الامین در سدره بود و صدای لبیکِ حضرت را می شنید. دانست که بنده عالی مقامی در زمین حق را می خواند. خواست تا او را بشناسد. پس هفت آسمان و زمین و دریا را بگشت. ولی او را نه در کوه و نه در دریا و نه در دشت یافت. سوی حضرت بازگشت و همچنان جواب لبیک را شنید. بارِ دیگر بازگشت و در عالم به دنبال آن بنده گشت. باز او را نیافت و گفت: یا رب سوی این بنده راهنمایی ام کن. حق تعالی گفت: عزم روم کن و در میان دیری او را پیدا کن. روح الامین رفت و او را در آن مکان پیدا کرد که زاری کنان بتی را میخواند. پیش حق بازگشت متعجّب و پرسید: یا رب بنده ای در میان دیر بتی را میخواند و تو به لطف خود او را جواب می دهی؟ حق تعالی گفت: او نمیداند که راه را از غفلت گم کرده ولی من که می دانم راه را گم نکردم و جانش را گشودم و زبانش را به خدا گفتن آشنا کردم.
یکی پرسید از عالمی که اگر در نماز کسی بگرید و آه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت: که نام او آب دیده است تا آن گوینده چه دیده. اگر شوق خدا و پشیمانی گناهی به گریه اش انداخته نمازش کمال می یابد. اگر رنجوری تن و فراق فرزند دیده، نمازش تباه شود که اصل نماز ترک تن و فرزند است.
از عیسی پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست. گفت: خشم خدا.
گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.
هدهدی در صحرا می پرید. کودکی را دید که دانه زیر خاک پنهان می کند. گفت: چه می کنی. گفت: می خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خندید و از سر غرور رفت و بر درختی نشست. ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد. کودک بیامد و گفت: نخندیدی که نمی توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت: آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می بندد.
![]()
نقل است که جنید را مریدی بود که باهم در بادیه می رفتند. گوشه لباس مرید پاره بود و آفتاب سوزان. بدنش از حرارت سوخت و خون بیرون می زد. گفت: امروز روز گرمی است.
جنید او را گفت: برگرد که هم صحبتی تو را نتوانم.

عابدی را دید که خود را از درخت آویخته و می گفت ای تن مساعدت کن با من به طاعت و اگر نه چنین بگذارمت تا از گرسنگی بمیری. گفتم: مگر نفس تو چه کرده خون مسلمانی ریخته یا کبیره ای آورده. گفت: ندانستی که چون با خلق اختلاط کرد همه چیز از پی آن بیاید؟
