تبليغاتX
علامه - مولانا - حافظ

علامه - مولانا - حافظ

تفسيرهاي آسان قرآن با همراهی مولوی و حافظ

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.

 

چون ترا در عشق نقصان شد پدید

عیب اندر چم من زان شد پدید

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط رهرو مجتمع 42  | 

لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

 

بشکن آن بتها که داری سر بسر

تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست

تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:48  توسط رهرو مجتمع 42  | 

چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود.

 

گر بود در ماتمی صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

تا نگردی مرد صاحب درد، تو

در صف مردان نباشی مرد، تو

هر که در دل عشق داد سوز، هم

شب کجا یابد قرار و روز، ه

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:46  توسط رهرو مجتمع 42  | 

پاک مردی شبی در خواب بایزید را در راهی بدید که بدو بس احترام می کرد. متعجب از خواب برخاست و هرچه تدبیر کرد ندانست از چه رو شیخ او را محترم می شمرد تا وقت سحر که آهی از جگرش بر آمد و آن آه در را به رویش باز کرد و راهش را گشود. در جواب آن آه سویش خطاب آمد که بایزید از آن رو از دیگر یاران برون بود که هرگز از ما چیزی نخواست. مرد چون آن شنید گفت: پس من چگونه تو را می جویم. در حالیکه مرد تو نیستم و چگونه از تو می خواهم که این و آن خواستن من نه صواب است. حال دانستم آن چه تو مرا فرمایی آن خواست من است و کار من بر وفق فرمان تو راست آید و تا من خواسته ای دارم بنده تو نیستم و بنده را رفتن به فرمان تو بس است. لذا آمد که زین سخن توست آن احترام شیخ و امتحان است که بنده را بنده می کند و امتحان هیچ نشانی ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:35  توسط رهرو مجتمع 42  | 

پادشاه نیکو شیوه ای بود. روزی به یکی از چاکرانش میوه ای داد. آن غلام میوه را به شیرینی ولت می خورد. گویی که از آن نیکو تر و خوشتر طعامی نیست. پادشاه چون آن گونه خوردن غلام را دید از آن میوه هوس کرد و گفت: نیم نیز به من ده. چون شاه ذره ای از آن میوه چشید از تلخی آن میوه ابروان درهم کشید و پرسید: این چنین میوه تلخی را چگونه به این شیرینی خوردی؟ غلام پاسخ داد: ای شهریار من از دست تو تحفه بی شمار دیده ام و حال چون به یک تلخی برنجم و آن را باز پس دهم. این سرا، سرای الم است و دل خوشی این جهان درد است و غم. با هر لقمه ای خون دلی سزا ست اگر در راه او رنجی رسد و تلخی ای.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:28  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شبی پروانگان جمع بودند و جملگی طالب شمع. یکی از آنان برای خبر آوردن از شمع به پرواز آمد و در قصری دور نور شمعی را بدید در بازگشت، آنچه دیده بود را در فهم خود از شمع بازگفت. ناقد گفت: او آگهی از شمع ندارد و دیگری رفت و خویشتن بر شمع زد و بازگشت و مشتی راز از وصال خود با شمع شرح داد. ناقدش گفت: که او نیز چیزی از شمع ندید. دیگری برخاست و مست و پای کوبان بر آتش نشست. چون سر تا پای وجودش از آتش سرخ شد، ناقد او را از دور بدید و گفت: این پروانه در کار است. چه او از جسم و جان بی خبر شده و از جانان خبر یافته.

 

نیست چون محرم نفس این جایگاه

در نگنجد هیچکس این جایگاه

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:25  توسط رهرو مجتمع 42  | 

ابوسعید ابوالخیر روزی در حمام بود. دلاکش مرد خامی بود و جمله شوخ شیخ را روی بازوی او جمع کرد و پیش رویش آورد. از شیخ پرسید: جوانمردی چیست؟ شیخ پاسخ داد: جوانمردی چیزی نیست جز شوخ پنهان کردن و پیش چشم خلق نا آوردن.

 

قائم مطلق تویی اما بذات

وز جوانمردی نیابی در صفات

شوخی و بیشرمی ما در گذار

شوخی ما پیش چشم ما میار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:21  توسط رهرو مجتمع 42  | 

عنکبوت بی قرار را دیده ای که مدام روزگار را به این خیال می گذراند که دور اندیشی کند برای روزیکه نیامده و خانه خویش را در کنجی می سازد و دامی از هوس به آن بهر شکار پشه ای یا مگسی و چون در دامش آید خونش را بمکد و بعد از آن در جایگاهی خشکش کند تا قوت آینده اش سازد. غافل از آنکه ناگاه صاحبخانه چوبی در دست در یک نفس خانه آن عنکبوت و آن مگس را جمله ناپیدا کند.

 

هست دنیا آنکه در وی ساخت قوت

چون مگس در خانه آن عنکبوت

گر همه دنیا مسلم آیدت

گم شود تا چشم بر هم آیدت

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:17  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شهریاری قصر زر نگاری ساخته بود و با بهترین فرش و آرایش آن را زینت داد. از همه جا برای دیدن آن قصر می آمدند و طبق های هدیه به او نثار می کردند. شاه روزی حکیمان و ندیمان و کسبه را فر خواند و از حسن و زیبایی قصرش سخن گفت. مهمانان نیز هر کدام به نیکویی از آن تعریف می کردند. زاهدی از میان جمع ایشان را گفت: در قصر تو ای شاه رخنه ای هست که اگر آن نبود به بهشت برابری میکرد. شاه گفت: من در آن رخنه ای ندیدم. شاید که تو جاهل میخواهی فتنه انگیزی کنی. زاهد گفت: آن رخنه عزرائیل است که می تواند قصر تور در چشم تو زشت کند.

 

گر کسی از خواجگی و جای تو

با تو عیب تو نگوید، وای تو

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:15  توسط رهرو مجتمع 42  | 

نو مریدی که به همراه شیخش در سفر بود اندک مایه زری داشت که آن را از شیخ پنهان کرده بود. شیخ می دانست و چیزی نمی گفت. به وادی رسیدند که دو راهی داشت. مرید از شیخ پرسید: از کدام راه بهتر است؟ شیخ پاسخ داد: به هر راهی که می خواهی می توانی بروی زانکه در حال حساب برویم زر به طراری افتادی.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:14  توسط رهرو مجتمع 42  | 

در وقت نماز خواجه ای برای خویش دعا میکرد و طلب رحمت از پروردگار داشت. دیوانه ای این سخن را شنید و گفت: ای خواجه تو در ناز و نعمت غرقی و با تکبر در قصرت که از زر آراسته و دهها غلام و کنیزک دارد، راه می روی چگونه شرم نداری و از خدا رحمت طلب می کنی. خواجه گفت: اگر تو نیز چون من از روزگار تنها یک گرده سهم داشتی جای آن بود که از خدا لطف و رحمت بخواهی.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:0  توسط رهرو مجتمع 42  |