
عابدی را دید که خود را از درخت آویخته و می گفت ای تن مساعدت کن با من به طاعت و اگر نه چنین بگذارمت تا از گرسنگی بمیری. گفتم: مگر نفس تو چه کرده خون مسلمانی ریخته یا کبیره ای آورده. گفت: ندانستی که چون با خلق اختلاط کرد همه چیز از پی آن بیاید؟
نقل است که ذوالنون گفت: در سفر بودم به صحرایی پر برف رسیدم. گبری را دیدم که ارزن می پاشید. گفتم: ای گبر چه دانه می پاشی؟ گفت: مرغان امروز دانه نیابند. پاشیدم تا برچینند تا باشد که خدای متعال بر من رحمت کند. گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد بر ندهد. گفت: اگر قبول نکند، باری، بیند آنچه من کنم. مرا این بس باشد. من به حج رفتم آن گبر را دیدم عاشق وار در طواف. چون مرا دید گفت: ای ذوالنون دیدی که قبول کرد و آن تخم بردارد و مرا به خانه خود آورد. ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم: خداوندا به مشتی ارزن گبری چهل ساله را ارزان می فروشی. هاتفی آواز داد که حق تعالی هر که را خواند نه به علت خواند و چون راند نه به علت راند تو ای ذوالنون فارغ باش که کار فعال لما یرید با قیاس عقل تو راست نیاید.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:0  توسط رهرو مجتمع 42
|