![]()
نقل است که جنید را مریدی بود که باهم در بادیه می رفتند. گوشه لباس مرید پاره بود و آفتاب سوزان. بدنش از حرارت سوخت و خون بیرون می زد. گفت: امروز روز گرمی است.
جنید او را گفت: برگرد که هم صحبتی تو را نتوانم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 17:20  توسط رهرو مجتمع 42
|
