صوفی در بغداد می رفت و در میان راه آوازی شنید که می گفت: انگبین دارم که سخت ارزان و به هیچ می فروشم. شیخِ ِصوفی گفت: ای بوالهوس مگر دیوانه ای که چیزی را به هیچ می فروشی. مرد پاسخش داد که دور شو. صدای هاتف را شنید که گفت:
|
هاتفی گفتش که ای صوفی درآی |
یک قدم زانجا که هستی بر تر آی |
|
تا به هیچی من همه چیزت دهم |
ور درگر خواهی بسی نیزت دهم |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:22  توسط رهرو مجتمع 42
|