شخصی را وجدی ظاهر شد و او از قرا بود چنان که بیگانه و اهل از او می گریستند. نعره ای زد و عیال گفت: دست از من بشوی. عیال گفت: ما چندین سال رنج کشیدیم بهر این ساعت. به وقت شقاوت قرین بود و به وقت سعادت ببریم؟ گفت مرا عزم حج است. چون به بادیه روان شد شکم خون شد و هر لحظه مشغول طهارت. تا باز به خود آمد، کاروان را غایب دید. برجست و دوید. تیزی خاری پای او را گزید و پایش برید. گریه کنان مناجات همی کرد. کم کم شب شد و نومید شد. از نومیدی از مناجات بماند. از دور کسی را دید و در برش آمد و دست کشید و پایش درمان بکرد. پرسید: کیستی؟ پاسخ نداد. آری چون چنین اعتقاد صادق بستی عجایب و برکات ظاهر شود و به مامن می رسی.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:29  توسط رهرو مجتمع 42
|
