در وقت نماز خواجه ای برای خویش دعا میکرد و طلب رحمت از پروردگار داشت. دیوانه ای این سخن را شنید و گفت: ای خواجه تو در ناز و نعمت غرقی و با تکبر در قصرت که از زر آراسته و دهها غلام و کنیزک دارد، راه می روی چگونه شرم نداری و از خدا رحمت طلب می کنی. خواجه گفت: اگر تو نیز چون من از روزگار تنها یک گرده سهم داشتی جای آن بود که از خدا لطف و رحمت بخواهی.
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:0  توسط رهرو مجتمع 42
|
