شبی پروانگان جمع بودند و جملگی طالب شمع. یکی از آنان برای خبر آوردن از شمع به پرواز آمد و در قصری دور نور شمعی را بدید در بازگشت، آنچه دیده بود را در فهم خود از شمع بازگفت. ناقد گفت: او آگهی از شمع ندارد و دیگری رفت و خویشتن بر شمع زد و بازگشت و مشتی راز از وصال خود با شمع شرح داد. ناقدش گفت: که او نیز چیزی از شمع ندید. دیگری برخاست و مست و پای کوبان بر آتش نشست. چون سر تا پای وجودش از آتش سرخ شد، ناقد او را از دور بدید و گفت: این پروانه در کار است. چه او از جسم و جان بی خبر شده و از جانان خبر یافته.
|
نیست چون محرم نفس این جایگاه |
در نگنجد هیچکس این جایگاه |
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:25  توسط رهرو مجتمع 42
|