پاک مردی شبی در خواب بایزید را در راهی بدید که بدو بس احترام می کرد. متعجب از خواب برخاست و هرچه تدبیر کرد ندانست از چه رو شیخ او را محترم می شمرد تا وقت سحر که آهی از جگرش بر آمد و آن آه در را به رویش باز کرد و راهش را گشود. در جواب آن آه سویش خطاب آمد که بایزید از آن رو از دیگر یاران برون بود که هرگز از ما چیزی نخواست. مرد چون آن شنید گفت: پس من چگونه تو را می جویم. در حالیکه مرد تو نیستم و چگونه از تو می خواهم که این و آن خواستن من نه صواب است. حال دانستم آن چه تو مرا فرمایی آن خواست من است و کار من بر وفق فرمان تو راست آید و تا من خواسته ای دارم بنده تو نیستم و بنده را رفتن به فرمان تو بس است. لذا آمد که زین سخن توست آن احترام شیخ و امتحان است که بنده را بنده می کند و امتحان هیچ نشانی ندارد.
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:35  توسط رهرو مجتمع 42
|
