لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.
|
بشکن آن بتها که داری سر بسر |
تا عوض یابی تو دریای گهر |
|
نفس را چون بت بسوز از شوق دوست |
تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست |
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:48  توسط رهرو مجتمع 42
|
