تبليغاتX
علامه - مولانا - حافظ - حکایت 31- از منطق الطیر عطارِ نیشابوری - سزاوار

علامه - مولانا - حافظ

تفسيرهاي آسان قرآن با همراهی مولوی و حافظ

لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

 

بشکن آن بتها که داری سر بسر

تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست

تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:48  توسط رهرو مجتمع 42  |