
شیخ خرقانی چون به نیشابور رسید از رنج و تعب راه بسی رنجور شده بود چنان که در گوشه ای گرسنه بیفتاد. پس از گذشت هفته ای گفت: یا رب گرسنگی بر من فائق آمده، گرده نانی مرا ده که جان گیرم. هاتف ندا در داد: اگر نان خواهی باید که تمام میدان شهر را از خاک پاکیزه بروبی تا در آن میان نیم جوزی یابی و از آن نان خوری. شیخ پیر گفت: اگر جاروب و غربال را توان خریدن داشتم از آن زر نان می خریدم. هاتف گفت: امر این است که اگر نان خواهی باید که آسان نگیری و خاکروبی کنی. پیر با اصرار از کسی جاروب و غربالی قرض کرد و به شتاب میدان را جاروب کرد و در آخرین غربال آن پاره زر را بیافت. نفسش شادمان شد و به سوی نانوایی رفت و نان خرید که ناگاه به یاد جاروب و غربال افتاد و وندانست که کجا گذارده. پریشان حال به کنج خرابه ای شد و ندانست که تاوان آن را به صاحبش چگونه تواند پردازد که ناگاه در آن خرابه آنها را بیافت. شادمان شد و گفت: یا رب این چرا کردی که نان برجان من زهر شد حق تعالی او را گفت: ای ناخوش منش هیچ نانی بی خورش خوش نباشد.
|
چون نهادی نان تنها در کنار |
در فرو خوردن نان خورش منت بدار |
