تبليغاتX
علامه - مولانا - حافظ - حکایت 3 - نان بی رنج

علامه - مولانا - حافظ

تفسيرهاي آسان قرآن با همراهی مولوی و حافظ

 

شیخ خرقانی چون به نیشابور رسید از رنج و تعب راه بسی رنجور شده بود چنان که در گوشه ای گرسنه بیفتاد. پس از گذشت هفته ای گفت: یا رب گرسنگی بر من فائق آمده، گرده نانی مرا ده که جان گیرم. هاتف ندا در داد:  اگر نان خواهی باید که تمام میدان شهر را از خاک پاکیزه بروبی تا در آن میان نیم جوزی یابی و از آن نان خوری. شیخ پیر گفت: اگر جاروب و غربال را توان خریدن داشتم از آن زر نان می خریدم. هاتف گفت: امر این است که اگر نان خواهی باید که آسان نگیری و خاکروبی کنی. پیر با اصرار از کسی جاروب و غربالی قرض کرد و به شتاب میدان را جاروب کرد و در آخرین غربال آن پاره زر را بیافت. نفسش شادمان شد و به سوی نانوایی رفت و نان خرید که ناگاه به یاد جاروب و غربال افتاد و وندانست که کجا گذارده. پریشان حال به کنج خرابه ای شد  و ندانست که تاوان آن را به صاحبش چگونه تواند پردازد که ناگاه در آن خرابه آنها را بیافت. شادمان شد و گفت: یا رب این چرا کردی که نان برجان من زهر شد حق تعالی او را گفت:  ای ناخوش منش هیچ نانی بی خورش خوش نباشد.

 

چون نهادی نان تنها در کنار

در فرو خوردن نان خورش منت بدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:24  توسط رهرو مجتمع 42  |