
شبی با یزید بسطامی از شهر بیرون شد و دهر را خالی از خلق بدید. مهتاب و آسمان پر ستاره شیخ را به وجد آورده بود و در تفکر به لطف الهی بود. شورشی در دلش پدیدی آمده بود و گفت: یا رب با چنین رفعتی که در درگاه تست پس چرا آنجا را از مشتاقان خالی می بینم. هاتفش گفت: ای حیران، به درگاه ما هر بی خبری را راه ندهند. عزت این چنین اقتضا می کند که هر غافلی نتواند به حریم ما وارد آید.
|
سالها بودند مردم اندر انتظار |
تا یکی را یار باشد از هزار |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:25  توسط رهرو مجتمع 42
|
