تبليغاتX
علامه - مولانا - حافظ - حکایت 4 - خبرداران

علامه - مولانا - حافظ

تفسيرهاي آسان قرآن با همراهی مولوی و حافظ

 

شبی با یزید بسطامی از شهر بیرون شد و دهر را خالی از خلق بدید. مهتاب و آسمان پر ستاره شیخ را به وجد آورده بود و در تفکر به لطف الهی بود. شورشی در دلش پدیدی آمده بود و گفت: یا رب با چنین رفعتی که در درگاه تست پس چرا آنجا را از مشتاقان خالی می بینم. هاتفش گفت: ای حیران، به درگاه ما هر بی خبری را راه ندهند. عزت این چنین اقتضا می کند که هر غافلی نتواند به حریم ما وارد آید.

 

سالها بودند مردم اندر انتظار

تا یکی را یار باشد از هزار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:25  توسط رهرو مجتمع 42  |