
دیوانه ای دل پرخواسته، برهنه میرفت و خلق با جامه های آراسته را می گفت: ای خلق، الله لباسی به من دهید تا چون دیگران خود را در آن بپوشانم. هاتف آواز داد: که ساکت باش، که آفتاب گرم را برای گرم کردنت داری؟ گفت: یا رب تا کی عذابم میدهی؟ لباسی بهتر از آفتاب برایم نداری؟ گفت: ده روز دیگر صبر کن تا جبه ای تو را بخشم. چون ده روز گذشت مرد درویشی او را جبه پاره و پر وصله ای آورد. مرد مجنون شکوه کرد و پاسخ آمد: در درگاه او کار آسان نیست. خاک می باید شدن در این راه. بس کسان که در این راه از دور آمدند و چون نزدیک رسیدند از نار و نور سوختند.
|
چون پس از عمری به مقصودی رسید |
عین حسرت گشت و مقصودی ندید |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:34  توسط رهرو مجتمع 42
|
